
xa0 هر وقت صحبت بچه دار شدن میشد شهید باقری میگفت:من دوست دارم فرزندم پسر باشد به این دلیل که اگر من نبودم از شما مواظب کند.می گفتم خب خودت هستی. جواب میداد: نه من زود می رم. انگار میدانست زود خواهد رفتفرزند اولمان که متولد شد نامش را محدثه گذاشتیم. اسم دختر دوممان را هم محدثه انتخاب کرد.من دوست داشتم بگذارم ریحانه. سه بار از لای قرآن برداشتیم که هر سه بار نام زینب درآمد. ...
ادامه مطلب
xa0 یکسری اول رفت سوریه و برگشت. بعد از بازگشت، دیدیم این بچه مثل اسپند روی آتش است، دائم میگفت: "دوباره بروم". با دیدن اوضاع آنجا، طاقت ماندن در اینجا را نداشت. پدر و مادر را راضی کرد و باز هم رفت سوریه و طولی نکشید که گفتند پر زده است. وقتی بار اول از سوریه برگشت، میگفت: «جایتان خالی؛ در حرم خانم زینب(س) نماز خواندم.» مکهاش را رفت. کربلا هرسال میرفت. پیادهروی اربعین را میرفت و سوریهاش را هم رفت و زیارت کرد، چه ذوق و شوقی داشت و میگفت: «قربان مظلومیت خانم زینب(س)، چقدر حرمش خلوت بود، بهخاطر او...
ادامه مطلب